بگذار پرندگان در نام تو زندگي کنند و باران بر حرفهايم ببارد
بدون تو زندگي دهليزي تاريک و طولاني است
تو را مي سرايم مثل هر روز شيرين تر از انگورهايي که سر بر
ستاره مي سايند از سرودن تو هرگز سير نمي شوم .
من گرسنه نگاه توأم .
دوست دارم حتي براي يک لحظه ساکن مجمع الجزاير قلب تو باشم
هر شب نشانيت را از ما ه مي پرسم ؛
مي گويد: تو در کلبه اي زندگي مي کني که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است
مي گويد :همه آنها که مسافر صبح اند راه خانه تو را مي دانند.
هر شب به ياد ستاره اي مي افتم که در کودکي من ، بر شاخه درخت
حياطمان ، بدل به ميوه اي ناب مي شد که عطر تو را داشت
بگذار جهان را در آغوش بگيرم و در کنار عطر تو بايستم و آواز بخوانم .
بارانها را درآغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوي تو بيايم .
بيا در چشمان باران خورده من بنشين
بيا در قلب نقره اي من بنشين
من خويشاوند ياسم ، برادر زاده بهار ، که اگر چه در زمستان به دنيا آمده ام
شبيه شکوفه هاي سيبم.
کلبه اي را که نفس تو در آن زندگي مي کند دوست دارم .
وبه درختاني که هر صبح و شب تو را مي بينند ، عشق مي ورزم
يک روز همه چيز تمامي شود