امشب دوباره خوابم نمی بره ، مثل ديشب و تمام شب هاي قبل. اما امشب هوس نوشتن دارم و باز هم مثل هميشه در نوشتن جمله ي اول درمي مونم و چند دقيقه قلم بدست فقط فكر مي كنم، آخه چي بنويسم؟ از كي و چي حرف بزنم؟فكرم همه جا ميره... مامان، بابا، درس و مشق و دانشگاه، تو ... و باز هم تو تو تو تو ......
به تو كه ميرسم، دروغ چرا، يه كم دلم مي گيره. نميدوني كه چقدر لذت داره، لذت غمگين بودن رو مي گم. ولي نه هر غمگين بودني. غمگيني كه براي تو باشه لذت داره. اصلا هر چه كه براي تو باشه لذت داره. ولي نمي دونم چرا اين غمگين بودن لذتي بسي بزرگتر داره براي من؟!!!نمي دونم ،شايد... شايد براي اينكه باز اميدوارم. اميدوارِ به تو رسيدن. اميدوارِ به تو فكر كردن...
آدما گاهي براي خالي كردن خودشون دنبال بهونه اي هستن. بعضي وقتا با يه حادثه ي معمولي، بعضي وقتا با يه زيارت، بعضي ها تويه جمع، بعضي ها تويه خلوت.
بهانه ي من براي خالي كردن خودم در خلوت تويي و غم تو. نه اينكه از غمي كه تو داري، نه .كه اگه بگم آره دروغ گفتم. نمي گم از غم هجران تو ، كه اگر اينو بگم باز دروغ گفتم. توصيفش شايد بشه همون لذت غمگين بودني كه گفتم. ولی اینو میتونم بگم که این غمگین بودن برای توست ، ولي چگونه؟ خودم هم نميدونم..
گاهي وقتا فكر ميكنم يعني آدم اگه كسي رو دوست داشته باشه و به اون برسه ، بعد لذت غمگين بودن چي ميشه؟؟ ولي شايد اون موقع اونقدر لذت هاي ديگه وجود داره كه ديگه اين لذت رو لذت حساب نميكنيم؟شايد...
ولي حالاااا نمي خوام به هيچ چيز ديگه اي فكر كنم. ميخوام فقط و فقط غمگينِ تو باشم.

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشویم با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم جز گرد و غبارم

